خرید بک لینک
هر جا روم تویی
در آئینه نیز هم
بی تو،
به (خویش) هم نتوانم نظر کنم

عباس دوستقرین

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 2:54

در مرز رابطهی آفتاب و بهار
یک مرد کولبر
با کوله باری از خاطرات غیر مجاز
یخ زدهاست
چه زمستان بیخودی بود
این فصل تنهایی

عباس دوست قرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 13:8  توسط عباس دوست قرین  | 

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1397 ساعت: 18:26

در انفرادی ذهنم
یک شعر عاشقانه را
محبوس کردهام
جاسوس بوده لعنتی
همدست واژههای بیگانه
دنبال ردی از احساس سادهام

عباس دوست قرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 13:11  توسط عباس دوست قرین  | 

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1397 ساعت: 18:26

یک راز عاشقانه بگویم
وقتی که یک بغل ابر را
در آسیاب آسمان میریخت
من بی اجازه
گونهی "اردیبهشت"را
بوسیدهام.

عباس دوست قرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 13:12  توسط عباس دوست قرین  | 

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1397 ساعت: 18:26

گفت: از«آبی» بودن خسته ام!
اینبار که آمدی، «قرمزم»کن ...
از بس نیامدم،
زنگار بسته است
آن نیمکت خالی

عباس دوست قرین

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:24 توسط عباس دوست قرین |

برچسب: شعرنیمکت,خالی, نویسنده: پارسا امینی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:00

چه قدر دلشوره دارد
این بلوند وحشی...
پاییز را میگویم
عاشقانههایش را برای روز مبادا
دسته دسته در فریز زمستان میسپارد

عباس دوست قرین

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:25 توسط عباس دوست قرین |

برچسب: پاییزی, نویسنده: پارسا امینی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:00

مرد تنها قدم میزند مرد تنهاقدم میزند زیر دیوار سنگینگاهش نمیخسبد از این دیارو او بی رمق،خسته از فرط این روزگار دورنگیقدم میزندآه از این درد و افسونکه بر سینهاش مینوازدبه مضراب آن بی وفا عود و چنگی..چرا این محل برج و بارو ندارد؟چرا پنجره رو به هر سو ندارد؟چرا باید این خانهاین تک درختی که پیر است و خستههمینجا بماندبماند ویک مرد تنهاشبیه شبح انتظار خودش راپس از سالها در نگاهدر و پیکر این کلنگی ادامه مطلب

برچسب: تنها, نویسنده: پارسا امینی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:00

لحظه دیدار دلم گرفته از این روزگار بی مقدارچو گشته روز و شبم زار، از فراغ یارکنون به آتش عشقش چنان گرفتارمکه نیست فرصت خاموشیام از این اسراربه پیر گفتم و او گفت: کار عاقل نیستکه جان بسپارد به دست چشم خماراگر به ناوک مژگان دلت نشان نکندکمند زلف سیاهش سرت کُند بر داربه هر طرف چو نظر میکنی حریفی هستحریف شوق وصالش مباد جز آزاربه گرد نقطهی عشق است گردش هستیمکن گلایه تو از دردِ سوزنِ پرگارگذشت عمر گرادامه مطلب

برچسب: لحظه,دیدار, نویسنده: پارسا امینی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:00

تمام کودکیم ...
دلم برای بادبادک زخمی سوخت
که اگر غفلت نمی کردم. شاخه های صنوبر تن نازکش را نمی شکافت
بادبادکم !
که هر روز از فراز بام
زخمهای کودکیم را به آسمان می برد
اکنون ذلیل و زخمی
آویخته بر شاخسار صنوبر
تا چشم کلاغ حسود را بترکاند
اگرچه نمی خیزد اما
بر خاک نیز نمی افتد
بادبادکم

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 22:00

عباس دوست قرین

پاک کن بد آموزی دارد
خط زدن و دوباره نوشتن حال بهتری دارد
غلط های پاک شده ٬فراموش میشوند
اصلا انگار غلط نبودهاند
اما غلطهای خط خورده٬ غلطهای خط خوردهاند
مثل آدمهایی که روحشان توی جسم خط خورده جان دارد
واین از حکمت خداست که توی ابزار خلقتش پاک کن ندارد

عباس دوست قرین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 16:49 توسط عباس دوست قرین |

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 22:00

بازی چه بود ؟ بازیچه کردن من بود یک بازی دوستانه روی زمین زندگی برای تو خودی برای من بیگانه تو با دست گل زدی ومن به اوت شوتیدم داور خدا بود . واز تمام خطاهایمان چشم پوشی کرد در پایان یک بر هیچ به نفع تو مساوی شدیم! ع. دوست قرین + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 16:54 توسط عباس دوسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 22:00

تمام کودکیم ...
دلم برای بادبادک زخمی سوخت
که اگر غفلت نمی کردم. شاخه های صنوبر تن نازکش را نمی شکافت
بادبادکم !
که هر روز از فراز بام
زخمهای کودکیم را به آسمان می برد
اکنون ذلیل و زخمی
آویخته بر شاخسار صنوبر
تا چشم کلاغ حسود را بترکاند
اگرچه نمی خیزد اما
بر خاک نیز نمی افتد
بادبادکم

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 22:00

شعر۱۴

آری
طلوع صبح پَسا یلدا
هنگامِ زادِ خداوند ناز و مهر
این خوب رو
این الههی عشق
رُخ میگشاید آفتاب
آن آفتاب زمستانی
مست و خُمار چشم و خواب آلود
گویا...
پنهان زچشم رندِ گواهان شب نشین
او هم سراسر شب را،
به چلهی یلدا نشسته است
ورنه!
یک مشت یاقوت و یک ریفِ سرخ را
با زلف شب چه کار؟
ع.دوستقرین

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ساعت 12:49 توسط عباس دوست قرین |

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 22:00

تمام کودکیم ...
دلم برای بادبادک زخمی سوخت
که اگر غفلت نمی کردم. شاخه های صنوبر تن نازکش را نمی شکافت
بادبادکم !
که هر روز از فراز بام
زخمهای کودکیم را به آسمان می برد
اکنون ذلیل و زخمی
آویخته بر شاخسار صنوبر
تا چشم کلاغ حسود را بترکاند
اگرچه نمی خیزد اما
بر خاک نیز نمی افتد
بادبادکم

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 22:00

این روزها دوتا کارمهم دارمسیگار بکشموخط خطی کنمچه روزهای پرمشغلهای دارمحتی ساعت قرارخداحافظی را هم فراموش کردهامونام توراوشکل توراو....بگذریم الان کلی کاغذ سپید ماندهوکلی سیگار نکشیدهمن به شدت مشغولمتنها مشغلهام همین استنه که فکر کنی به چیزهای دیگری فکر میکنمودغدغهای دارمنه....تنها دغدغهام اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا امینی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 22:00

صفحه بندی